داستان واقعی درروستا

خرید بک لینک
ترسناک

♥سلام

اسم من مهدی در شمال زندگی میکنم در واقع هر هفته جمعه ها میرفتم روستای پدر بزرگم. داستان از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم یکی دو هفته ای پیش پدربزرگم بمونم و باهاش به کلبه ای که تقریبا یک کیلومتر از خونه دور بود برم تا اونجا نگهبانی بدیم تا خوک مزرعمونو خراب نکنه...

اولی

داستان های واقعی...

ما را در سایت داستان های واقعی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:45

صفحه بندی