داستان واقعی.خونه مادربزرگ

خرید بک لینک
ترسناک

تینا هستم♥

این اتفاق به ۴ سال پیش بر میگرده اون موقع من ۱۲ سالم بود. من شبا همیشه تا صبح بیدار میموندم و سپیده که میزد خوابم میبرد. یه شب وقتی ساعت ۳ صبح بود داشتم آهنگ گوش میدادم و نقاشی میکشیدم داخل اتاقم. در اتاق باز بود خونه مادر بزرگم دوبلکسه قدیمیِ. اونشب من خونه مادر بزرگم بودم

داستان های واقعی...

ما را در سایت داستان های واقعی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:45

صفحه بندی